شان نزول آیه
-------------------------------------
معنای دین در ایه لا اکراه فی الدین چیست؟واین ایه ناسخ است یا منسوخ ؟
ترجمه المیزان، ج2، ص: 523
بیان آیات
" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ..."
" اکراه" به معناى آن است که کسى را به اجبار وادار به کارى کنند.
[معناى رشد و غى و فرق آن دو با هدایت و ضلالت]
کلمه" رشد" که هم با ضمه" راء" و هم با ضمه" راء و شین" خوانده مىشود به معناى رسیدن به واقع مطلب و حقیقت امر و وسط طریق است، مقابل" رشد" کلمه" غى" قرار دارد، که عکس آن را معنا مىدهد، بنا بر این" رشد" و" غى" اعم از هدایت و ضلالت هستند، براى اینکه هدایت به معناى رسیدن به راهى است که آدمى را به هدف مىرساند، و ضلالت هم (بطورى که گفته شده) نرسیدن به چنین راه است ولى ظاهرا استعمال کلمه" رشد" در رسیدن به راه اصلى و وسط آن از باب انطباق بر مصداق است.
سادهتر بگویم: یکى از مصادیق رشد و یا لازمه معناى رشد، رسیدن به چنین راهى است، چون گفتیم رشد به معناى رسیدن به وجه امر و واقع مطلب است و معلوم است که رسیدن به واقع امر، منوط بر این است که راه راست و وسط طریق را پیدا کرده باشد، پس رسیدن به راه، یکى از مصادیق وجه الامر است.
پس حق این است که کلمه" رشد" معنایى دارد و کلمه" هدایت" معنایى دیگر، الا اینکه با اعمال عنایتى خاص به یکدیگر منطبق مىشوند، و این معنا واضح است و در آیات زیر کاملا به چشم مىخورد:" فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً" «1»" وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ" «2».
و همچنین کلمه" غى" و" ضلالت" به یک معنا نیستند، بلکه هر یک براى خود معنایى جداگانه دارند، اما این دو نیز با اعمال عنایتى مخصوص، در موردى هر دو با یکدیگر منطبق مىشوند، و به همین جهت قبلا گفتیم که" ضلالت" به معناى انحراف از راه (با در نظر داشتن هدف و مقصد) است، ولى" غى" به معناى انحراف از راه با نسیان و فراموشى هدف است، و" غوى" به کسى مىگویند که اصلا نمىداند چه مىخواهد و مقصدش چیست.
[نفى اکراه و اجبار در دین]
و در جمله:" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ"، دین اجبارى نفى شده است، چون دین عبارت است از یک سلسله معارف علمى که معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، یک کلمه است و آن عبارت است از" اعتقادات"، و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبى است که اکراه
__________________________________________________
(1) همین که احساس کردید یتیم رشد خود را یافته ..." سوره نساء آیه 6"
(2) ما رشد ابراهیم را از پیش به او داده بودیم." سوره انبیاء آیه 51" [.....]
ترجمه المیزان، ج2، ص: 524
و اجبار در آن راه ندارد، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهرى است، که عبارت است از حرکاتى مادى و بدنى (مکانیکى)، و اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب دیگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل، علم را نتیجه دهد، و یا مقدمات غیر علمى، تصدیقى علمى را بزاید.
و در اینکه فرمود:" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ"، دو احتمال هست، یکى اینکه جمله خبرى باشد و بخواهد از حال تکوین خبر دهد، و بفرماید خداوند در دین اکراه قرار نداده و نتیجهاش حکم شرعى مىشود که: اکراه در دین نفى شده و اکراه بر دین و اعتقاد جایز نیست و اگر جملهاى باشد انشایى و بخواهد بفرماید که نباید مردم را بر اعتقاد و ایمان مجبور کنید، در این صورت نیز نهى مذکور متکى بر یک حقیقت تکوینى است، و آن حقیقت همان بود که قبلا بیان کردیم، و گفتیم اکراه تنها در مرحله افعال بدنى اثر دارد، نه اعتقادات قلبى.
[علت اینکه در دین اکراه نیست]
خداى تعالى دنبال جمله" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ"، جمله" قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ"، را آورده، تا جمله اول را تعلیل کند، و بفرماید که چرا در دین اکراه نیست، و حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار- که معمولا از قوى نسبت به ضعیف سر مىزند- وقتى مورد حاجت قرار مىگیرد که قوى و ما فوق (البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد، و بخواهد ضعیف را تربیت کند) مقصد مهمى در نظر داشته باشد، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند، (حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگرى در کار است) ناگزیر متوسل به اکراه مىشود، و یا به زیردست دستور مىدهد که کورکورانه از او تقلید کند و ...
و اما امور مهمى که خوبى و بدى و خیر و شر آنها واضح است، و حتى آثار سوء و آثار خیرى هم که به دنبال دارند، معلوم است، در چنین جایى نیازى به اکراه نخواهد بود، بلکه خود انسان یکى از دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد) مىپذیرد و دین از این قبیل امور است، چون حقایق آن روشن، و راه آن با بیانات الهیه واضح است، و سنت نبویه هم آن بیانات را روشنتر کرده پس معنى" رشد" و" غى" روشن شده، و معلوم مىگردد که رشد در پیروى دین و غى در ترک دین و روگردانى از آن است، بنا بر این دیگر علت ندارد که کسى را بر دین اکراه کنند.
[دلالت آیه شریفه بر اینکه اسلام دین شمشیر و خون و اکراه و اجبار نیست]
و این آیه شریفه یکى از آیاتى است که دلالت مىکند بر اینکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست، و اکراه و زور را تجویز نکرده، پس سست بودن سخن عدهاى از آنها که خود را دانشمند دانسته، یا متدین به ادیان دیگر هستند، و یا به هیچ دیانتى متدین نیستند، و گفتهاند که: اسلام دین شمشیر است، و به مساله جهاد که یکى از ارکان این دین است، ترجمه المیزان، ج2، ص: 525
استدلال نمودهاند، معلوم مىشود.
جواب از گفتار آنها در ضمن بحثى که قبلا پیرامون مساله" قتال" داشتیم گذشت، در آنجا گفتیم که آن قتال و جهادى که اسلام مسلمانان را به سوى آن خوانده، قتال و جهاد به ملاک زورمدارى نیست، نخواسته است با زور و اکراه دین را گسترش داده، و آن را در قلب تعداد بیشترى از مردم رسوخ دهد، بلکه به ملاک حق مدارى است و اسلام به این جهت جهاد را رکن شمرده تا حق را زنده کرده و از نفیسترین سرمایههاى فطرت یعنى توحید دفاع کند، و اما بعد از آنکه توحید در بین مردم گسترش یافت، و همه به آن گردن نهادند، هر چند آن دین، دین اسلام نباشد، بلکه دین یهود یا نصارا باشد، دیگر اسلام اجازه نمىدهد مسلمانى با یک موحد دیگرى نزاع و جدال کند، پس اشکالى که آقایان کردند ناشى از بى اطلاعى و بى توجهى بوده است.
[آیه" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ ..." با آیات وجوب جهاد و قتال نسخ نشده است]
از آنچه که گذشت این معنا روشن شد که آیه مورد بحث یعنى" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" به وسیله آیهاى که جهاد و قتال را واجب مىکند نسخ نشده است، و قائلین به نسخ اشتباه کردهاند.
یکى از شواهد بر اینکه این آیه نسخ نشده، تعلیلى است که در خود آیه است، و مىفرماید:" قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ"،" رشد" و" غى" از هم جدا شدهاند و معقول نیست آیهاى که مىخواهد این آیه را نسخ کند فقط حکمش (حرمت) را نسخ کرده، ولى علت حکم باقى بماند و اینکه مىبینیم علت حکم باقى مانده براى اینکه مساله روشن شدن" رشد" از" غى" در اسلام چیزى نیست که برداشته شود، پس آیه:" فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ" «1» یا آیه" وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ" «2» چون نمىتواند در ظهور حقانیت دین اثرى داشته باشد، پس آن وقت نخواهد توانست حکمى را که معلول این ظهور است بردارد، و اصلا چه ارتباطى میان آیات جهاد با آن مساله هست؟.
و به عبارتى دیگر در آیه شریفه، جمله" لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ" اینطور تعلیل مىشود، که چون حق روشن است، بنا بر این قبولاندن حق روشن، اکراه نمىخواهد، و این معنا چیزى است که حالش قبل از نزول حکم قتال و بعد از نزول آن فرق پیدا نمىکند پس روشنایى حق، امرى است که در هر حال ثابت است و نسخ نمىپذیرد.
=====================
|
آیت الله جوادی آملی: آزادی بشر در نظام تشریع به اباحه گری منتهی می شود |
|
|
|
|
آیت الله جوادی آملی، روز چهارشنبه در درس تفسیر قرآن کریم، در ادامه تفسیر سوره انبیاء اظهار داشت: معبود کسی است که رب باشد، کسی که رب نیست، معبود نیست، کسی رب و پروردگار است که خالق و آفریدگار جهان و عالم هستی باشد. ----------------------------------- آيا آيه شريفه لا اكراه في الدين، با حكم اعدام براي مرتد منافات ندارد؟
براي پاسخ، توجه به چند امر ضروري است: 1. مجازات در اسلام به انگيزه حمايت و پاسداري از فضائل و دور نگه داشتن جامعه از رذايل است، كه در جهت حفظ مصالح و منافع عمومي انجام ميگيرد. پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودند: «ايها الناس انتم كالمرضي و رب العالمين كالطبيب فصلاح المرضي فيما يعلمه الطبيب لا فيما يشتهيه المريض»[1] اي مردم! شما همانند بيماران و پروردگار عالميان همانند پزشك است. پس مصلحت بيمار در تشخيص پزشك است نه تمايلات و خواستههاي بيمار. بهترين قانون، آن است كه وضع كننده آن ضمن شناخت مصالح فرد و جامعه، بدون آن كه خود از آن منتفع شود و رعايت تمام جوانب مصالح اقدام به قانونگذاري كنند. احكام اسلامي به دليلي كه واضع آن شارع مقدس است بهترين نوع ممكن است. و ملاك مجازاتها مصالح واقعي افراد و جامعه است. 2. اسلام آزادي عقيده را به رسميت شناخته، چرا كه خداوند انسان را مسؤول آفريده و لازمه مسؤوليت شعور و آزادي اراده است. انسان با اين دو نيرو كه خداوند در وي به وديعت نهاده، طبيعت را تسخير ميكند، فرهنگ ميآفريند، تمدن ميسازند، انتخاب يا اجتناب ميكند، او مسؤول است و مورد تشويق يا بازخواست قرار ميگيرد. لازمه اين دو نيروي تكويني آزادي تشريعي و اجتماعي است. انسان در پرتو آن سلوك اجتماعي خود را برميگزيند. هيچ كسي حق ندارد اين اصل الهي را تحت سيطره و حاكميّت خود قرار دهد. در فرهنگ دين ما قوام و ارزش انسان به چگونگي اعتقاد و ايمان او بستگي دارد با اين وجود كه در زبان وحي اعتقاد به توحيد مطلوب خداوند است،[2] ولي پيامبر فقط مأمور ابلاغ آن است؛ «حق را بگو، و عقيدهاي را بر كسي تحميل مكن.»[3] به همين خاطر اگر خداوند، عقيده اجباري را مطلوب ميدانست، آن را تحميل ميكرد، «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً أفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ»[4] «و اگر خداوند اراده ميكرد، تمامي اهل زمين ايمان ميآوردند (ولي خداوند چنين ايماني را نميخواهد) آيا تو مردم را به اكراه واميداري كه مؤمن شوند؟» در جاي ديگر نيز با صراحت اجبار در پذيرش دين را نفي ميكند: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»[5] در قبول دين، اكراهي نيست،راه درست از راه انحرافي روشن شده است. تعبير «قد تبين الرشد من الغيّ» گوياي اين حقيقت است كه بايد در پي حقايق بود، نه تحميل عقايد و اين فرهنگ الهي است كه سعي دارد با منطق و استدلال و جدال احسن،[6] بشر را به سوي حق فراخواند، تا آنان پس از تأمل و تفكر، بهترين را برگزينند «اي پيامبر بشارت به بندگاني ده كه پس از شنيدن سخنان، بهترين آنها را گزينش ميكنند.»[7] تشخيص و برگزيدن قول بهتر و عقيده برتر، زماني ميسر ميگردد كه زمينه ابراز عقايد گوناگون فراهم باشد، در غير اين صورت انتخاب احسن معنا ندارد. بر همين اساس وظيفه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ تذكر دادن است، نه اجبار و اكراه در پذيرش دين.[8] اصولاً اسلام و هر دين حق از دو جهت نميتواند جنبة تحميلي داشته باشد، يكي اينكه با وجود دلايل روشن، استدلال منطقي و معجزات آشكار نيازي به تحميل نيست؛ ديگر آنكه افكار و اعتقادات نميتواند تحميلي باشد، زور و اعمال فشار ميتواند در اعمال و حركات جسماني بشر مؤثر باشد، امّا در اعتقادات قلبي هرگز. امّا منطق باطلگرايان اين است كه به ديگران فرصت انديشه را نميدهند، تلاش ميكنند، ضمن خودسانسوري حق انتخاب را از ديگران سلب كنند.[9] 3. مرتد به كسي گفته ميشود كه از اسلام خارج شده و كفر را برگزيند.[10] و حقيقت ارتداد كفر پس از ايمان است.[11] فقيهان عامه نيز در معناي اصطلاحي مرتد گفتهاند: مرتد عبارت است از كافر شدن مسلماني كه اسلام او به شهادتين، از روي اختيار، و پس از آگاهي بر اركان اسلام و التزام به احكام آن باشد.[12] يك چنين كسي از نظر اسلام، احترامي ندارد، و مجازات شديدي حتي مرگ براي او در نظر گرفته شده است.[13] 4. امّا وجه جمع احكام مرتد با آياتي كه بر اصل آزادي عقيده تصريح دارند، اين است كه همه آنها در مقام پذيرش اصل ديناند. يعني در اسلام اصل پذيرش دين اجباري نيست. اسلام پيش از دعوت به حق سعي دارد تا جوّ اختناق را از بين ببرد، فرصت تفكر و تعقل را براي انسان فراهم سازد.[14] امّا پس از انتخاب دين، كسي حق ندارد، دين را به بازي بگيرد. به بيان ديگر، شخصي كه اقدام به پذيرش دين ميكند، بايد به اصل ارتداد و عواقب آن آگاهانه ملتزم شود. در حالي كه همان شخص قبل از پذيرش اسلام چنين تعهدي ندارد. ميخواهيم اين را بگوييم كه احكام ارتداد با آزادي عقيده تنافي ندارد، زيرا هر كسي در اصل پذيرش اسلام آزاد است، امّا بايد بداند كه با پذيرش اسلام، حق برگشت از او سلب ميشود. ديني كه اصل آزادي در انتخاب عقيده را اصل ميداند، اين را هم ميگويد كه بايد آگاهانه و با التزام به همة احكام دين آن را پذيرا شوي، و اگر پس از انتخاب انكار كني، احكام ارتداد دربارة تو جاري ميشود. همانگونه كه ارتكاب ديگر انحرافات اجتماعي مجازات دارد، به طور مثال كسي كه مسلمان شد نميتواند شراب بنوشد و اگر مرتكب آن شود، حدّ بر او جاري ميگردد و كسي كه در كمال آزادي دين را پذيرفته، نميتواند احكام آن را با اصل آزادي در تضاد ببيند. اين يك حكم عقلاني است. در امور اجتماعي نيز چنين است، انسان در رانندگي و عدم آن آزاد است. امّا اگر بخواهد رانندگي كند، بايد به قوانين راهنمايي و رانندگي كردن نهد، يا اگر كسي به استخدام ادارهاي درآمد بايد مقررات آن را بپذيرد. بدون شك هيچ يك از امور ذكر شده با آزادي او منافات ندارد. اين امر در مورد دين اهميت بيشتري پيدا ميكند، چرا كه دين حق از ضروريات اوليه انسان بوده و با گوهر انسانيت مرتبط است. فقط در اعتقادات قلبي خلاصه نميشود. طبعاً در بينش اسلام بين داشتن يا نداشتن دين تفاوت وجود دارد، چنانكه دين حقيقي با خرافي نيز يكسان نيست. در نتيجه پذيرش آزادي مطلق در اين زمينه مساوي با قبول هرج و مرج و تعارض اجتماعي است كه يقيناً چنين چيزي را هيچ عاقلي نميپذيرد. به همين دليل ارتداد موجب عقوبت است، و حكم شديد مرتد از فروعات آزادي عقيده و حق تدين است، چون ارتداد نه تنها اهانت به مقدسات ديني است، بلكه مايه تزلزل در عقايد ديگران، و در واقع تجاوز به حقوق آنان است. قرآن كريم از گروهي ياد ميكند كه همواره به اسلام و مسلمانان عناد ميورزيدند، از شيوههايي كه آنان به منظور بدبين كردن مردم به اسلام در پيش گرفتند تظاهر به اسلام و پس از آن ارتداد از اسلام بود. اهل كتاب از گردانندگان اصلي اين جريان بودند، و خداوند از توطئه پليد آنان چنين پرده برميدارد. «دستهاي از اهل كتاب گفتند: اوّل روز به آنچه بر مؤمنان نازل شده، ايمان بياوريد، و در آخر روز انكارش كنيد شايد آنان از اعتقاد خويش برگردند.»[15] واقع امر همين است، اگر پذيرش و انكار افراد به دين و مكتبي بدون ضابطه بوده و نظارتي در كار نباشد،آن دين تحقير شده و اقتدار خود را از دست خواهد داد. اسلام چنين چيزي را برنميتابد. بحث را با گفتاري از رهبر معظم انقلاب به پايان ميبريم، ايشان ميفرمايد: «با توجه به آيات مربوط به ارتداد، اين گونه به نظر ميرسد كه اسلام با اين كار درصدد آن است كه حصار ايمان اسلامي را حفظ كند، در حقيقت بعد از اينكه مردم ايمان آوردند، نظام اسلامي را مكلف كرده است كه از ايمان مردم حفاظت و حراست كنند... علت خشم الهي بر مرتدين و كساني كه از دين خارج شدهاند اين است كه اينها زندگي و عشرت دنيوي و هواي نفساني را بر خواست معنوي و قلبي و فطرت انساني خود و بر آخرت ترجيح دادهاند. [16]بنابراين مسئله فقط عوض شدن يك اعتقاد نبوده است. مسئله اين بوده كه كساني به خاطر جاذبههاي مادي و تأمين هواهاي نفساني حاضر شدهاند به حيثيت نظام اسلامي لطمه بزنند، و به آن پشت كرده، ايمان اسلامي را رها كنند. اين مقوله ديگري است و سختگيري اسلام در رابطه با اين مقوله است.»، لذا در يك جمعبندي، احكام ارتداد نه تنها با اصل آزادي عقيده تنافي ندارد، بلكه در راستاي تأمين آن بوده و ضامن امنيت اعتقادي پيروان دين ميباشد. منابع جهت مطالعة بيشتر: 1. عيسي دلايي، ارتداد در اسلام، (تهران: نشر ني، 1380). 2. سيف الله صرامي، احكام مرتد از ديدگاه اسلام و حقوق بشر، مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري، 1376. 3. علي غلامي دهقي، جنگهاي ارتداد، قم: مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، 1381. 4. محمد حسن قدردان ملكي، آزادي در فقه و حدود آن، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه، 1382. 5. مقام معظم رهبري، آزادي از منظر اسلام و غرب، مجله انديشه حوزه، سال چهارم، شماره دوم. -------------------------------------------------------------------------------- [1] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، تهران: اسلاميه، 1406 ق، ج 4، ص 107. [2] . زمر/ 7؛ لا يرضي لعباده الكفر. [3] . كهف/28. [4] . يونس/99. [5] . بقره/256. [6] . نحل/135؛ عنكبوت/46. [7] . زمر/18؛ فبشر عبادي الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه. [8] . غاشيه/21، 22؛ انما انت مذكر ليست عليهم بمصيطر، سورة ق/45: نحل اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجّبار فذكر بالقرآن من يخاف وعيد. [9] . فصلت/26؛ قال الذين كفروا لاتسمعوا لهذا القرآن و الغوافيه لعلكم تغلبون. [10] . امام خميني، تحريرالوسيله، قم: دفتر انتشارات اسلامي، بيتا، ج 2، ص 329،مسئلة 10 موانع الارث. [11] . علم الهدي، سيد مرتضي، در السلسلةينابيع الفقهيه، بيروت: مؤسسة فقه الشيعه، 1413ق، ج 23، ص 22؛ قمي، ميرزا ابوالقاسم، جامع الشتات، چ سنگي، بيتا، ج 2، ص 742. [12] . الجزيري، عبدالرحمان، الفقه علي المذاهب الاربعة، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا، ج 15، ص 422؛ ابن قدامة، موفق الدين، المغني، بيروت: دارالفكر، 1404 ق، ج 10، ص 72. [13] . ر. ك: صرامي، سيف الله، احكام مرتد از ديدگاه اسلام و حقوق بشر، مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري، 1376، ص 177 به بعد. [14] . اعراف/157. [15] . آل عمران/72. [16] . خامنهاي، سيد علي، آزادي از نظر اسلام و غرب، مجلة انديشه حوزه، سال چهارم، شمارة 2، ص 39. __________________
شبههای پیرامون آیه "لا اکراه فی الدینشبههای که در ذیل مطرح میشود از شبهات به روز و مورد سئوال خیلی از جوانان است : می دانیم در اسلام ارتداد گناه محسوب شده و بر مرتد حد جاری می شود. حد کافر شدن مرد مسلمان (چه فطری چه ملی ) در نهایت اعدام است . و حد کافر شدن زن مسلمان نیز حبس ابد با اعمال شاقه است. آیا این حدود با آیه ((لا اکراه فی الدین)) منافات ندارد؟
اعدام مرتد فطری تناقضی با مسأله عدم اکراه در دین ندارد. زیرا اولا متون دینی مشتمل بر یکسری عموم و اطلاقات و نیز تقیید و مخصصات است وهمواره قید و تخصیص دایره شمول اطلاق و عموم را مشخص میسازد. آیه شریفه «لا اکراه فی الدین» از مطلقات قرآن است و حکم اعدام مرتد قید آن و نشانگر میزان شمول آن است. یعنی نشان میدهد که مقصود از آیه شریفه عدم اجبار و اکراه در پذیرش اولیه اسلام است ولی پس از قبول اسلام پایداری و ثبات در دین الزامی است. ثانیا حکم اعدام مرتد از احکام اجتماعی و از عوامل قدرتمند حفظ کیان اسلامی است. توضیح:یکی از توطئههای خطرناک دشمنان در صدر اسلام این بود که برخی به ظاهر اسلام آورند و در لحظات حساسی از آن روبرگردانده و اعلام دارند که چون مثلا اسلام حق نیست و ما در آن چیزی نیافتیم از آن دست میکشیم. این مساءله خطرات بسیاری در پی داشت از جمله: معنای آیه (لا اکراه فی الدین ...) چیست ؟
J لااکراه فی الدین قد تبیّن الرشدُ مِن الغَیّ فَمَن یکفر بالطاغُوتِ وَ یُومِن بالله فقد استمسک بالعروة الوُثقی لاانفصامِ لها و اللهسمیعٌ علیم (بقره(2):256) در دین هیچ اجباری نیست و راه از بیراهه بخوبی آشکار شده است. پس هر کس به طاغوت کفرورزد، و به خدا ایمان آوَرَد، به یقین، به دستاویزی استوار، که آن را گسستن نیست، چنگ زده است. و خداوند شنوایِ داناست. گفتگو پیرامون این آیه شریفه راه گشای ما در رفع بسیاری از ابهامات، اجرای احکام اسلام میباشد. و میتواند به عنوان یک اصل راهبردی و درخشان در سر لوحه نظام مترقی اسلام، در هنگام گفتگو و تعامل با پیروان دیگر ادیان معرفی گردد. به همین منظور نخست، به فضای نزول آیه و شأن نزول آن، به عنوان مصداق بارز و نمونه آشکار چگونگی رفتار و تعامل با دیگران، اشاره میشود؛ سپس به پاسخ برخی پرسشها درباره چگونگی رفتار در مجموعه نظام اسلامی و چگونگی رفتار با پیروان دیگر ادیان وفرهنگها، به طور مختصر میپردازیم. فضای نزول و شأن نزول آیه شریفه: آیه شریفه فوقالذکر، در سوره بقره میباشد. و نزول آیات سوره بقره ـبدون تردید پس از هجرت به مدینه آغاز گردیده است. و چندین سال به طول انجامیده است. (ر.ک:معرفت، هادی، تلخیص التمهید، ص 101) یعنی درزمانی که نظام اسلامی در حال شکلگیری و استحکام بوده است. درباره هنگام نزول آیه شریفه فوق، چندین داستان، نقل شده است؛ (ر.ک؛ تفسیر المیزان، نمونه، مجمعالبیان، ابنکثیر، روحالمعانی و... ذیل آیه شریفه)؛ از آن جمله: ـ داستان مردی از مسلمانان انصار، به نام «حصین» میباشد. که دو فرزند او به آئین مسیحیت گرویده بودند و او میخواست، آنان را با اجبار به سوی اسلام دعوت کنند. وقتی موضوع با پیامبر(ص) درمیان گذاشته شد. آیه شریفه لااکراهفیالدین... نازل گردید. ـ و برخی دیگر گفتهاند:این آیه شریفه در هنگامی نازل شد که مقرر گردیده بود، یهودیان بنینضیر به خاطر توطئهای که انجام داده بودند، از اطراف مدینه به نقاط دوردست کوچ کنند؛ در حالی که در میان آنان برخی از وابستگان مسلمانان وجود داشتند که هنوز برآیین یهودیتبودند و مسلمانان از این جهت نگران بودند؛ که آیه شریفه: لااکراه فی الدین... نازل شد. و پیامبر(ص) فرمودند: خیّروا اصحابکم فان اختاروکم فهم منکم و ان اختاروهم فاجلوهم (ر.ک:مجمعالبیان، ج 1 ـ 2 ذیل آیه شریفه) ـوابستگان خود را آزادبگذارید، اگر شما را برگزیدند، از شما خواهند بود و اگر آنان را برگزیدند پس از آنان روگردان و دور شوید داستانهای دیگری نیز به همین مضمون نقل شده است؛ که با وجود اختلاف نقل قولها، آنچه در همگی مشترک است، این است که عدهای پیرو آئینهای دیگری غیر از اسلام بودند و پیامبر(ص) به دستور خداوند متعال، از اجبار آنان برای گرویدن به اسلام، جلوگیریفرمودهاند. پس از این مقدمه، لازم است درباره مفاد واژگان و مفردات آیه شریفه، بررسی مختصری انجام گیرد؛ لااکراه کَره:ناپسند داشتن، امتناع (ر.ک:مقاییس اللغه، قاموس قرآن، التحقیق فی کلمات القرآن)چنان که در قرآن مجید میخوانیم: لیحق الحقَّ و یُبطِلَ الباطِلَ ولو کَرِهالمجرمونَ (انفال (8):8)... و «اکراه» به معنی اجبار و بدون رضایت میباشد. لا حرف نفی جنس و «اکراه» اسم آن است. (ر.ک:درویش، محیالدین، ج 1، ص 388 ـ قبادی، محمدرضا، ج 1، ص 440) و عبارت لااکراه فی الدین میتواند، جمله خبری باشد و بیانگر حقیقت تکوینی باشد، که «در پذیرش دین و باورهای قلبی، اجبار وجود ندارد» و حتی محال است. و میتواند، لااکراه فی الدین یک جمله انشائی و حکم تشریعی باشد:که از اجبار و تحمیل در دین، نهی کردهباشد. (ر.ک:المیزان، ج 2، ص 347 ـ روحالمعانی، ذیل آیه 256 بقره و...) الدین دین:در لغت به معنای «جزا» و «طاعت» آمده است. (ر.ک:قرشی، قاموس قرآن ـ مفردات راغب) و برخی «دین» را به معنای عادت و روش معنا کردهاند. (ر.ک:التهذیب،14/181) و راغب اصفهانی گفته است؛ «دین برای انقیاد و اطاعت از شریعت، اعتبار شده است» (ر.ک:مفردات راغب) ولی در قرآن مجید، «دین» در هر سه معنا استعمال شده است: 1ـ به معنای شریعت و مجموعه احکام و دستورات؛ ...وَ مَا جَعل علیکم فی الدین مِن حرج (حج (22) :78) و افغیرَ دینالله یبغون (العمران (3):83) 2ـ به معنای جزاء و محاسبه: إِنَّما تُوعدُونَ لصادق و اِنَّ الدّینَ لواقِع (ذاریات (50):5 و 6) 3ـ به معنای اطاعت و انقیاد: وَ مَن احسنُ دینا ممّنْ اَسلَمَ وَجهَهُ لله و هو محسن (نساء (4):125) ولی آنچه مناسب با آیه شریفه مورد بحث است، معنای اول و سوم میباشد؛ به این معنا که «دین» مجموعهای از اعتقادات و دستورالعملها میباشد؛ و شخص دیندار کسی است که با اطاعت و انقیاد، از باورهای باطنی و سلوک ویژهای در ظاهر بهرهمند باشد. که بهترین آن درشریعت اسلام و اسلام بندگان تجلی میکند. ـ قابل ذکر است که ال در الدین یا بر عهد است، و اشاره به دین و شریعت اسلام دارد؛ و یا بدل از اضافه است و منظور دینالله و آئین اسلام میباشد. (ر.ک:تفسیر کبیر، فخر رازیـ و تفسیر روحالمعانی، آلوسی) برای توضیح بیشتر، اشاره به مطالب ذیل شایسته است: 1ـ گاهی دین به معنای «اعم» بکار میرود، و هر مجموعه اعتقاد و راه و روش را شامل میشود. چنان که در قرآن مجید خطاب به کافران و مشرکان میخوانیم: لکم دینکم و لی دین (کافرون (109):6 ـهمچنین ر.ک:فتح:28 و صف:9) ـ دین شما برای خودتان و دین من برای خودم» 2ـ و گاهی دین به معنای «عام» به کار میرود، و منظور از آن اسلام به معنی «اعم» و تسلیم در برابر خداوند میباشد. که تمامی پیامبران و پیروان حقیقی آنان را در هر عصر و زمان شامل میشود. چنان که در قرآن میخوانیم: وَ وَصَّی بِهَا إِبراهیمُ بنیه و یعقوب یَبنی اِنَّ الله اصطفی لکم الدینَ فلاتموتُنَّ اِلاَّ و اَنتم مُسلمون (بقره (2) :132) ـ و ابراهیم و یعقوب، پسران خود را به همان [آیین [سفارش کردند؛ که «ای فرزندان من خداوند برای شما این دین را برگزید پس البته نباید جز مسلمانان بمیرید.ـ 3ـ و گاهی دین به معنای «خاص» به کار میرود. و منظور از آن شریعت اسلام به معنی خاص، و پیروی از پیامبر خاتم(ص) میباشد. چنان که در قرآن مجید، خطاب به پیروان ادیان دیگر پس از آگاهی به حقانیت پیامبر اسلام(ص) میخوانیم: وَ مَن یبتغِغیرالاسلام دینا فلن یُقبل منه (آلعمران (3) :85) البته ممکن است، اشتهار پیروان پیامبر خاتم(ص)، به نام «اسلام» از آن جهت باشد که اینان به تمام آنچه از سوی خداوند نازل شده و از آن جمله شریعت پیامبر خاتم(ص) ایمان دارند و «تسلیم» فرمان خداوند میباشند. ولی پیروان دیگر ادیان، بعد از آگاهی از ظهور پیامبراسلام و دستور خداوند به اطاعت از او، تسلیم فرمان خداوند نشدهاند. چنان که در قرآن مجید میخوانیم: اِن الدین عند الله الإسلام و مَااختلف الذین اوتوا الکتب اِلاّ مِن بعد مَا جاءَ همالعِلم بغیا بینهم (آلعمران (3) :19) ـ با توجه به آنچه گفته شد، اینک به پاسخ برخی از پرسشها و رفع برخی ابهامات میپردازیم:{ ---------------------- |
َلا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیَارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ
خداوند از نیکی کردن ومنصفانه رفتار کردن با کسانی که با شما نمی جنگند به خاطر دینتان و شما را از سرزمینتان بیرون نرانده اند ، باز نمی دارد، و خداوند منصفان را دوست دارد.
از دیگر مواردی که در دین باعث کج فهمی وتنگ شدن وسعتها و رحمتهای خداوندی می شود موردی برخورد کردن با احادیث رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم و جمع بندی نکردن آنها است.
به عنوان مثال یک مورد را به بحث و بررسی می گذاریم.
در حدیثی پیامبر صلی الله علیه وسلم می فرمایند: مَنْ بَدَّلَ دِینَهُ فَاقْتُلُوهُ(صحیح بخاری) : کسی که دینش را تغییر داد او را بکشید.
اگر بخواهیم بدون توجه و جمع بندی بین این حدیث با احادیثی که هم موضوع با آنند برخورد کنیم اشکالات بسیار پیش می آید:
1- چه مسلمانی کافر شود وچه کافری مسلمان شود باید کشته شود!
2- (اگر دین را در این حدیث، دین اسلام در تقدیر بگیریم) به مجرد خارج شدن شخص از دین اسلام باید کشته شود که این حکم اشکالات بسیاری دارد:
الف) در قرآن در مورد مرتد آیات بسیاری وجود دارد اما هیچ کجا اشاره ای به این حکم ندارد.
ب) در قرآن بر آزادی عقیده ی دینی بسیار تاکید شده (لا اکراه فی الدین...) و با این حکم در تناقض است.
ج) مجبور کردن افراد برعقیده ی پیشین و عذاب دادن آنها بر تغییر عقائدشان از صفات بارز کفار در قرآن معرفی شده است.
د) تفتیش عقائد در دین اسلام جایی ندارد و از کارهای کلیسا در گذشته بود.
ذ) قرآن کریم مارا سفارش به نیکی با کسانی که سر جنگی با ما ندارند می کند: لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیَارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ خداوند از نیکی کردن ومنصفانه رفتار کردن با کسانی که با شما نمی جنگند به خاطر دینتان و شما را از سرزمینتان بیرون نرانده اند ، باز نمی دارد، و خداوند منصفان را دوست دارد.
ر) این حکم باعث می شود که دست غلو کنندگان در مذاهب به خونریزی باز شود وبا تکفیر دیگر مذاهب و خونریزی ، راه تعقل و انتخاب احسن را برافراد جامعه مسدود کنند.
ز) با تمامی آیاتی که مبنی بر آزادی اندیشه هستند در تعارضی آشکار است.
س)این حکم سد عظیمی جلو دعوت شوندگان بسوی اسلام است زیرا هر کس راهی را ببیند که برگشتش مرگ است با خود می گوید عاقلانه تر است که به این راه قدم نگذارم.
.............
اما اگر این حدیث را نیز در کنار آن در نظر بگیریم وبا آن جمع بندی نماییم تمامی ایرادات حل می شود:
پیامبر صلی الله علیه وسلم می فرماید: لَا یَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ یَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَّا بِإِحْدَى ثَلَاثٍ الثَّیِّبُ الزَّانِی وَالنَّفْسُ بِالنَّفْسِ وَالتَّارِکُ لِدِینِهِ الْمُفَارِقُ لِلْجَمَاعَةِ(صحیح مسلم) ریختن خون هیچ مسلمانی که شهادتین می گوید جایز نیست مگر به یکی از سه جرم: ازدواج کرده ی زنا کار، قصاص در مقابل کشتن شخصی، ترک کننده ی دینش که جماعت مسلمانان را به مفارقت بکشاند.
بنابراین با جمع بندی بین دو حدیث حکم قتل تنها به مرتدی اختصاص می یابد که به صف جنگ با مسلمانان بپیوندد یا در جامعه ایجاد اغتشاش کند.
پس در واقع این حکم بخاطرعقیده نیست بلکه بخاطر ملحق شدن شخص به صف کسانی است که سر جنگ دارند.
آیات بسیاری از قرآن این حکم را تایید می کنند زیرا قرآن تنها بر جنگیدن با اهل حرب تاکید می نماید و از گذشتن از این مرز مارا باز می دارد: وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ (190بقره) وبجنگید در را خدا با کسانی که با شما می جنگند و تجاوز نکنید که خداوند تجاوز گران را دوست ندارد.
پس همواره سعی نماییم که با روایات برخورد موردی ننموده و با قرآن مطابقت دهیم و این منهج قرآنی را در نظر بگیریم که باعقائد از راه استدلال وقانع کردن درآییم و زبان تیغ را تنها بر کسانی بگشاییم که منطقشان آشوب و جنگیدن است.
قلبی خواهان عشق:
به نظر من در خصوص آیات و روایات غیر از عدم تتبع در آنها و گرد نیاوردن همه آیات و روایات متحد الموضوع مهم ترین علت بدفهمی ما نظر نکردن به شأن نزول و صدور آنهاست.
به نظر من باید آیات و روایات را در همان بستر تاریخی اش فهم کنیم؛ نه این که آنها را برکنده و بیاوریم در بستر دوره معاصر فهم کنیم. آیات و روایات علاوه بر قرائن لفظی قرائن حالی هم داشته اند و عدم توجه به آنها موجب بدفهمی آنها می شود. در مورد آیات و روایات مورد بحث نیز همین طور است.
من زمانی که آیاتی را که در زمینه ارتداد است، مرور می کردم، ملاحظه می کردم، برخی از یهودیان و منافقان برای مبارزه با اسلام اول روز اظهار اسلام می کردند و در پایان روز اظهار ارتداد، و از همین رهگذر قصد داشتند، دین اسلام را دینی سست جلوه بدهند و خدای تعالی با اینان به شدت سخن گفته است. تردیدی نیست که هرکسی که از دین اسلام برگردد ولی برگشت خودش را علنی نکند، قصد مقابله با اسلام ندارد و مقابله با او محمل شرعی نمی تواند داشته باشد.
جواب:
نکات بسیار مفیدی بیان فرمودید خصوصا"فهم آیات در ظرف نزول آنها و عرضه ومطابقت آنها در عصر معاصر".......
در مورد بحث ارتداد نیز آیاتی را به بنده یاد آور شدید که به آن توجه نداشتم:وَقَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ آَمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَى الَّذِینَ آَمَنُوا وَجْهَ النَّهَارِ وَاکْفُرُوا آَخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (72آل عمران)
و هرچند که ایشان با این کارشان قصد سست جلوه دادن اسلام داشتند وخداوند نیز با شدت با ایشان برخورد می نماید وعذاب اخروی را برای ایشان تعیین می نماید: إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَأَیْمَانِهِمْ ثَمَنًا قَلِیلًا أُولَئِکَ لَا خَلَاقَ لَهُمْ فِی الْآَخِرَةِ وَلَا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَلَا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَا یُزَکِّیهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (77آل عمران) اما در مقابل این کارشان سخن از قصاص وقتال نمی آورد.وحتی در تاریخ هم نیامده است که پیامبرخدا صلی الله علیه وآله وسلم شخصیتی را تنها به خاطر این کارش(بدون پیوستن به صف دشمنان) قصاص به قتل نموده باشد.بلکه یهودیان با این کارهای پستشان در کنار مسلمانان زندگی می کردند و زمانی اینها کشته شدند که علم دشمنی و جنگ با مسلمانان را آشکارا بلند کردند و به صف کفار (مثلادرجنگ احزاب) پیوستند...
-------------------------

